بالاتر از ابرها پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

بالاتر از ابرها پایین‌تر از خورشید

محلی برای رها رقصیدن زیر نور خورشید

بالاتر از ابرها پایین‌تر از خورشید

به صرف چای وانیلی و بیسکوئیت نارگیلی.

او گفت انسان بودن مثل این است کودکی باشی که روز کریسمس یک قلعه‌ی واقعا باشکوه هدیه گرفته. و روی جعبه یک عکس بی‌نقص از این قلعه باشد و چنان دنیای انسانی کاملی به نظر برسد که تو بیشتر از هرچیزی دلت بخواهد با این قلعه و شوالیه‌ها و شاهزاده‌خانم‌ها بازی کنی، اما تنها مشکل این است که قلعه هنوز ساخته نشده. به شکل قطعه‌های کوچک ظریف است و اگرچه کتابچه‌ی دستور‌العمل دارد، تو آن را نمی‌فهمی. بنابراین تو فقط کنار قلعه‌ی ایده‌آل روی جعبه که هیچ‌کس هرگز نمی‌تواند بسازد، گریه‌کنان می‌مانی. 

کتاب «انسان‌ها؛ هیچ‌جا خانه نمی‌شود.» نوشته‌ی مت هیگ

۱ نظر ۱۲ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۴۳
جوزفین مارچ

سلام.

یک روزهایی هست که عادیه، یه حسی دارم بالاخره؛ ناراحت، غصه‌دار، شاد، موفق، دوست‌داشته‌شده، زیبا یا چیزهای دیگه. بالاخره می‌تونم بفهمم به چه آهنگی نیاز دارم. یه روزهایی اعصاب گوش‌هام، خرابه و نمی‌خوام بهشون فشار بیارم و بی‌کلام‌های ملایم گوش می‌دم، حتی به گوش رسیدن حرف زدن آروم دونفره، اذیتم می‌کنه.

یک روزهایی هم هست که هرچیزی می‌تونه روزم رو بسازه. مثلا به آهنگ‌های آنه گوش می‌‌دم، حس می‌کنم می‌خوام برم یوتیوبم رو با کلیپ‌هاش شخم بزنم. بعد حس می‌کنم آنه زیادی لوسه، املی گوش می‌دم و تا یک ساعت، دور اتاق ریتمیک بالا پایین می‌شم و می‌چرخم و توی برنامه‌ی روزانه‌ام دیدنش رو جا می‌دم. وسط آلبوم املی، تبلیغات اسپاتیفای پخش می‌شه و صدای آوا مکس میاد و به به! حس می‌کنم همونیه که نیاز داشتم، انرژی صدای آوا مکس! شب هندزفری به گوش دارم گاز رو تمیز می‌کنم و یهو دستم می‌خوره و یک آهنگ غم‌زده از احسان پخش می‌شه. به خودم می‌گم «اوه! همونی که می‌خواستم. همش که نباید خودم رو با آهنگ‌های high گول بزنم.» و چنین بود دیگه. الان توی موقعیتی‌ام که هرچیزی می‌تونه روزم رو بسازه، شاید بهترین وقت باشه که رفقای نابابم بهم سیگار تعارف بزنن و من بالاخره به خودم بیام و بفهمم، اوه، این‌همه مدت چرا نمی‌دونستم اونی که می‌خوام چیه؟

۳ نظر ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۰۵
جوزفین مارچ

سلام.

هیجان‌انگیزترین بخش این روزهای من، خلاصه می‌شه در درس خوندن و روتین ساختن. با سارا داریم سعی می‌کنیم پیش بریم و از پس زندگی‌مون بربیایم، اون‌قدری که خودمون راضی باشیم؛ به خودمون می‌گیم Apes together strong. امروز صبح سارا برام یک پاراگراف نوشت درباره‌ی والاس و داروین و من هیجان‌زده‌تر شدم برای ادامه‌ دادن درس خوندن‌هام. خیلی وقت بود که چیزی این همه من رو به شعف نکشیده بود، خیلی وقت بود که از ذوق یک کار، براش لحظه‌شماری نکرده بودم. حالا کلاس رفتن‌هام، سیستم امتیازدهی‌مون با سارا، جزئیات همزمانی برنامه‌هام، کتاب‌های رفرنسم، ساعت زدن‌های آخر شبم و نوشتن توی کانال پروانگی‌ام بهم حس خوبی می‌ده. دیشب با هم برنامه‌هامون و جزئیاتش رو چک کردیم. می‌دونی این خیلی جالبه. من همیشه دوست داشتم کسی باشه که از جزئیات کارهام براش تعریف کنم. خواهرم همیشه در جریان بود و بقیه‌ی افراد خیلی به دردشون نمی‌خورد و در نتیجه من هم نمی‌تونستم برای کسی توضیح بدم و فلسفه‌ی پشت تک‌تک کارهام و جوری که درباره‌شون فکر می‌کنم رو بگم. حالا چند نفر رو دارم که می‌تونم درباره‌ی تک‌تک جزئیات باهاشون حرف بزنم و احساس ناامنی نکنم و این برام خوبه عزیزم. احساس می‌کنم دنیا افرادی رو داره که هم‌رگم هستند. چون همه‌ی ما آدم‌های هم‌خونی توی زندگی‌مون داریم، حتی اگر گاهی نزدیکمون نباشن ولی کی فکرش رو می‌کنه که افرادی هستن که می‌تونی براشون حرف بزنی و آخر حرفت بهشون بگی که «متوجهم می‌شی؟» می‌دونی عزیزم؟ من اگه فکر کنم کسی متوجهم نمی‌شه، هیچ‌وقت این رو ازش نمی‌پرسم. چون معمولا تحقیرآمیز به حساب میاد، چه سوالش چه جوابش. این که می‌تونم روی دوستی‌هام حساب کنم و ازشون بخوام که متوجهم بشن، قدم بزرگیه؛ من همیشه فکر می‌کردم کسی توی این دنیا وجود نداره که واقعا متوجهت بشه، همون‌جوری که خودت می‌فهمی منظورت چیه؟ اما هست، خب؟ آدم‌های هم‌رگ هستن فقط کسی روی پیشونی‌شون ننوشته که چه شکلی‌ان؟ تو باید با روابطت، احترام‌هات و مقدار زیادی شانس، پیداشون کنی. اون‌وقت معنی اشتراک جزئیات برات از اول ساخته می‌شه، حتی اگر اون آدم‌ها پنجاه درصد هم شبیهت نباشه.

۲ نظر ۱۰ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۰۴
جوزفین مارچ